هفته سوم اردیبهشت 1391
سلام به عزیزترین عزیز
گلم دیشب اصلا خوب نخوابیدی ,همش بیدار میشدی و حتی تو خواب هم گریه می کردی وتا صبح روی پاهام بودی ولی حتی صبح تو بغلم هم آروم نمی شدی تا اینکه بابایی 5 صبح شروع کردن به بازی با شما حسابی سرحال شدی ....
کلی دالی کردی و همش از ما بالا میرفتی و می خواستی لوستر اتاق و بگیری و وقتی میدیدی که دستت نمی رسه می نشستی و دوباره تلاش می کردی و هی خودت و کش می دادی کولی بهت خندیدم , بابایی بنده خدا که ساعت 7 باید می رفت سر کار نخوابید و با شما بازی کرد چه می شه کرد عاشق شماست دیگه
من هم 8 با سختی خوابوندمت ولی 1 اتفاق وحشتناک افتاد
رفتم دستشویی 1 سوسک خیلی بزرگ دیدم جیغ زدن و شما باز بیدار شدی
و دیگه نخوابیدی و الان هم روی پاهای منی و داری می خوابی ساعت هم 15:15 فکر کنم 1 کمی هم سرما خوردی ملوسکم خیلی خیلی دوستت داریممممممم
راستی امروز دستات و آزاد کردی و 7-8 ثانیه بدون تکیه ایستادی کلی ذوق کردم .
انشاا... زودی با خبر های خوب باز می یام 



هفته سوم اردیبهشت 1391
